خرید بک لینک

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

به قدری حرفای مزخرف میاد تو ذهنم که واقعا حوصله ندارم تایپش کنم.

فقط اینکه زندگیم به طرز خنده داری یکنواخت شده. ولی خب من این یکنواختی رو دوست دارم.

تازگیا هیچی درس نمیخونم. فقط یللی تللی :(

من به هیچ قبرستونی نمیرسم با این مدل خوندنم :’(

الانم باید بلند شم کم کم کارهای درس آزمون های روانی۲ رو انجام بدم برای بار-آن

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

دلم خیلی امروز گرفته و از دست خودم عصبانی ام. یه عالمه کار مونده و تموم نشده دارم ولی به قدری فکرم درگیره که نمیتونم حواسم رو جمع کنم. شدیدا احتیاج دارم برم پیش یک روانکاو تا از اساس و پایه با خودم و شخصیتم و ناخوداگاهم آشنا بشم. ولی جلسات روانکاوی ، هرکدوم بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ تومنه! در سال میشه ۴میلیون و ۸۰۰ تا ۷میلیون و ۲۰۰ ولی خب میدونین؟ می ارزه. حداقل آدم خودشو میشناسه و میفهمه که چند چنده با خودش تو زندگی. الان دارم خلاصه روانپزشکی کاپلان سادوک جلد دوم ، صفحه ۴۷۳، فصل ۲۲، اختلالات شخصیت رو میخونم. فردا باید همشو ارائه بدم. برای درس علوم اعصاب هم فردا باید اون قسمتی که استاد از کتابی که داره ترجمه میکنه رو ترجمه کنم براش بهش تحویل بدم. امروزم کلاس آمار روش پژوهش رو نرفتم. دو هفته پشت سر هم نتونستم برم. مطمئنم استاد یه چیزی بهم میگه.

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

دلم میخواست میرفتم کرمانشاه...

کاش میتونستم..

کاش اجازه ش رو داشتم...

جیگرم کباب میشه وقتی میبینم مردم کشورم اینطوری رنج میبرن

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

عجب آدم های عجیبی شده ایم... فلان فیلم را میبینیم یا فلان کتاب را میخوانیم و عاشق عشق "پاک" میان کارکترهایش میشویم. "وای بهترین فیلمی بود که دیدم!" "این کتاب زندگیمو تغییر داد!" "چقدر عشقشون قشنگ بود!" اما، یک نفر که عاشقانه عاشقی میکند را که میبینیم، آتش درون چشمانش را که میخوانیم، فوری ترش میکنیم و تنمان مور مور میشود و میگوییم "فیلمشه!" "مگه میشه؟ عشق و عاشقی مال فیلماس!" عجب... از کی تابحال ما برای چیزهای خیالی اشک میریزیم و خوشحالی میکنیم و خودمان را تغییر میدهیم، ولی چیزهای واقعی را طرد میکنیم و برچسب قلابی بودن را با اطمینان کامل رویشان میزنیم؟ از کی قضاوت به عهده ی ما افتاده؟ انقدر غرق شده ایم در این خیالات و توهمات دروغین که کامل باورمان شده که هر چیزی که قشنگ باشد و ستودنی، مطمئنا سوژه ی داستان فیلم و کتاب هاست نه بیشتر. عجب آدم های عجیبی شده ایم... | #امیررضا_لطفی_پناه | . @madamekotrelchael

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

پیشتر هیچگاه از آذر ننوشتهام. یعنی اگر امروز هم تاریخ را نمیدیدم، هیچ یادم نبود چنین آدمی توی زندگیام بوده. با آن موهای مشکی کوتاه و چشمهای مشکیِ درشت و لاک مشکی ناخنهاش. رابطهمان، بیشتر مردانه بود تا عاشقانه. حتا دوسه باری هم که توی خانه تنها شدیم، یا داشتیم فیلم میدیدیم، یا بدون دمپایی دستشویی میرفتیم یا آروغهای بلند میزدیم و میخندیدیم. با این حال، اگر خوب یادم باشد، عاطفیترین لحظه رابطهمان، آن وقتی بود که دزدکی پیچیدیم شمال. سال دوم دبیرستان بودیم. از یک هفته قبل به مامانهایمان گفته بودیم قرار است از مدرسه برویم تولد یکی از بچهها. باباهایمان گفته بودند قبل از نُهِ شب خانه باشیم. شمال که رسیدیم، ظهر شده بود؛ اما سوز برف و بادی که از سمت دریا میآمد، نمیگذاشت روی زمین بنشینیم یا حتا درست بایستیم. آذر، آستینهای پلیورش را کشیده بود روی انگشتهاش و مرتب ها میکرد. کمی که گذشت دیدم خودش را آرام به من که پشتش ایستاده بودم، فشار می دهد. یک لحظه شنیدم که گفت: «خیلی سردمه مرتضا.» روی زیرپیراهنم، یک بافتِ زیپ دار قدیمی پوشیده بودم. لباس را در نیاوردم، اما دستهایم را دورش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم. مرتب هم سرم را این طرف و آن طرف می چرخاندم که کسی نیاید. گفتم: «گرمت شد؟» یک آروغ مشتی زد و ادامه اش را به «آره» چسباند. نیم ساعت بعد دوباره برگشتیم سمت تهران و نُه ن

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

تو فکرم که یک داستان بنویسم. داستان با محوریت بیماری های روانی و اختلالات. هنوز انتخاب نکردم با کدوم اختلال باید شروع کنم. دیشب یه سریال در مورد اختلال تجزیه هویت( اختلال چند شخصیتی D.I.D) نگاه کردم. به قدری تحت تاثیر قرار کرفتم که دلم خواست رو این موضوع بیشتر کار کنم و حتی اگه بشه پایان نامه رو رو این موضوع بذارم. ولی خب پایان نامه اونم برای همچین اختلال نادری یه کار سخت و نشدنیه. حس و حال سریال عجیب غریب بود.. کلی پاش گریه کردم :( بیشترین چیزی که تو واحد های درسی روانشناسی بهمون یاد میدن اینه که تمام کسایی که بیماری روانی و اختلال دارن آدمای تنها و آسیب پذیری هستن. همشون به خاطر شرایط بد زندگی که اکثرا کودکی شون رو نابود کرده اینجوری شدن . این که ما به عنوان روانشناس به چشم یک آدم خطرناک و مشکل دار نگاهشون کنیم جفاست در حق این افراد. تقریبا تمامشون افسردگی دارن چون جامعه طردشون میکنه. چقدر روابط پدر و مادر مهمه. شما رو به تمام مقدسات قسم اگه بلد نیستین چطوری رفتار کنین و چطوری به همسرتون احترام بذارین و بهش عشق بدین بچه دار نشین. تنها نتیجه ای که به بار میاد بچه ها افسرده که مستعد بیماری های مختلف میشن هست. اگر بدونین هر رفتاری که با بچه دارین حتی همین لوس کردن بچه ها چه عواقبی به همراه داره هیچ وقت همچین ظلمی در حق بچه هاتون نمیکنین

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:21

حس و حال درس خوندن تو تعطیلات رو ندارم..واسه همین از اون جایی که میدونم این آخرین نوروزی بود که تمام وقتم به خودم تعلق داشت از تمام لحظات امسالم تا جایی که تونستم استفاده کردم!کتاب خوندم، فیلم دیدم، رقصیدم، موزیک گوش دادم،خوردم و خوابیدم از کتاب هایی که در حال خوندنشم نوشتم یکی دو پست قبلی ولی از فی

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

کاش هیچوقت دیگه کابوس تو خطر افتادن جون اعضای خونوادم رو تو خواب نبینم :((

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

اختلاف ها و مشکلات دقیقا از اونجایی شروع میشه که توقع داریم همه مثه ما فکر کنن ...! دوست داریم آدما اونطوری باشن که ما میخواییم ! همیشه مطابق میل ما رفتار کنن... همیشه تاییدمون کنن؛ همیشه بگن آره حق با شماست ! کسی که نظرش مثه ما نباشه رو "احمق" خطاب میکنیم ...! برای تفکر و عقیدهء هم ذره ای احترام

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

امروز روز عجیبی بود.. صبح نشسته بودم با فائزه سر میز غذاخوری داشتیم صبحونه میخوردیم و مامان پشت تلفن داشت با بابا حرف میزد. فاطمه هم خواب بود تا اومدم لقمه رو بذارم دهنم دیدم همه جا داره میلرزه. من و فائزه هاج و واج نگاه میکردیم به در دیوارا که واقعا زلزله س یا به خاطر ساخت و سازه ساختمون دیوار به

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

بابا مرسی که هستی

هنوز دارمت. که اینقدر برامون تلاش میکنی . جوری که شبا حتی نای حرف زدن نداری.

بابا کاش بیشتر تو تمام این چند سال قدرتو میدونستم.

خدایا سایه ی بابا و مامانمو از سرم کم نکن که کمرم خم میشه...

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

تو یک گروه اینترنشنال تو تلگرام هستم که امروز یکی از اعضای گروه به اسم steve از برزیل بهم پی ام داد! گفت ure so beautiful ilahi لهجه خارجی اسمم رو هم به سلامتی فهمیدم. ایلاهی!! :))) خلاصه که استیو پزشکی خونده برای یک دوره اموزشی اومده ایران. سر راه یه سری هم به اصفهان زده میگه دخترای ایرانی خیلی خوش

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

مامانم خیلی زن خوبیه از اون خوبایی که واس خودش یه پا خانوم خونس ! از اونا که آشپزی و کد بانوییش بیسته !! از اون زنایی که با حرف زدن با مرد غریبه لپشون گل میندازه و چادرشو سفت تر میگیره!! مامانم خیلی زن خوبیه !! از اون خوبا که بابام دوس داره و هی قربونش میره و هی دورش میگرده ! چن سال پیش یه روز داد

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

یادی کنیم از نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش که درواقع توسط فرجالله صبا در دهه ۵۰ در مجله روشنفکر نوشته شده؛ ماجرا برمیگردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر. فرج الله صبا اینطور میگوید: "سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگیها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوش

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 12:16

غلامرضا رشید: ✍خاطره بسیار جالب یک دانشجوی پزشکی؛ زمانی که ما دانشجوی پزشکی بودیم در بخش قلب استادی داشتیم که از بهترین استادان ما بود. او در هر فرصتی که به دست می آورد سعی می کرد نکته جدیدی به ما بیاموزد و دانسته های خود را در بهترین شکل ممکن به ما منتقل می کرد. او در فرصتهای مناسب، ما را در بوته ت

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 13:32

جالب ترین پدیده برای من تو دنیا، همین انسانه! چنان باعث تعجب و حیرت من میشه که واقعا نمیتونم توصیفش کنم. وقتی به پسر 9 ماهه ی دختر خالم نگاه میکنم که از لحظه تولدش بالا سرش بودم تا الان و موجودی میبینم که از ناتوانی مطلق تو روز های اول زندگیش تا همین الان، هر هفته و هرماه چه توانایی هایی به طور غریز

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 19:03

من دیروز یه کار اشتباهی کردم...

آبروی کسی رو که نمیشناختم و تا حالا یه بار هم ندیده بودمش رو به خاطر اینکه نشون بدم مرتکب اشتباهی نشدم و کار خودمو توجیه کنم، بردم

برای خودم متاسفم.

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:34

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش ا

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 11:34

شاید سال های سال بعد وقتی دیگه مامان بابام کنارم نیستن و من باید منتظر بمونم تا وقتی مردم و رفتم تو بهشت که میدونم نمیرم! ببینمشون یا بیان تو خوابم... وقتی سر سفره هفت سین میشینم و منتظر شروع سال جدیدم..مامانم به یادم بیاد که هرسال زمان سال تحویل گریه ش میگیره. بابام که اعتقاد سفت و سخت داره سال لحظ

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 6:08

صفحه بندی